|
پارسال همین موقع روی حوض نشسته بودم و داشتم ستاره ها رو تماشا
می کردم یه نسیم خیلی مطبوع می وزید وخیلی نمین ودلچسب بود واصلا
گرمای تابستون رو حس نمی کردی دلت می خواست تا صبح همون جا بشینی
ودور و برت رو تماشا کنی واییییییی چه جالب بود پاهام تا زانو تو حوض
بود بعضی وقتها که تکونشون می دادم ماهی ها از ترس تقلی می کردند و
مثلا احساس خطر می کردند وسعی داشتند قایم بشن ..... ماه هم قلقلکش
می گرفت وتند تند می لرزید پشت سرم عطر گلهای محمدی که تک وتوک
غنجه بودند واکثرشون پر پر شده بودند خیلی دلچسب بود .. بالا سرم یه اسمون
خیلی قشنگ بود انگار که شیشه رو ماتش کردی ورنگ زیبای نیلی تو تاریکی به
سیاهی می زد و ستاره ها هم مثل مروارید های درخشانی بودند که چسبونده بودن
به دل اسمون وهمه اش چشمک می زدند ولوس می شدند ....
ما همیشه رو شکل های ستاره ها باهم بحث می کردیم وسعی می کردیم ناشیانه
صور بزرگ رو پیدا کنیم وراه دریانوردها و کوهنوردها وصحرانوردها رو نشون
بدیم...صادقانه بگم که اگه یه منجم اونجا بود کلی بهمون می خندید اما این بحث ها
خیلی جالب بود و گاهی وقتها اون چیزی رو که دوست داشتیم و ارزوش رو داشتیم
تو اسمون می دیدیم واین مهم ترین چیزی بود که من الان می فهمم چه ارامشی رو
به ما می داد و من رمزش رو الان درک می کنم بله فکر کردن به یه سری چیزهای
خوب وتصمیم های مهم اینده زندگی.. گاهی وقتها خدا واین افکاریه حس خوبی رو
بهت می داد ویه ارامش خاصی بهت دست می داد حس سبکی می کردی تو اون
فضای سیال ....بله الان می فهمم لذت ومعنیش رو چون الان نه اون اسمون هست
نه اون حوض..... اون حوض رو خرابش ردیم جاش چه می دونم چند تیکه سنگ
چسبوندیم
الان می فهمم که اون حوض چقدر مهم بود . نبود؟؟ نبود!!!!
چرا بود .. .. همیشه روش می شستیم وباهم بحث می کردیم شوخی می کردیم و
همیشه هم اخرش اب بازی می کردیم و چند لحظه بچه می شدیم ..
توش سیب های رنگی هندونه خربزه نوشابه و.... خنک می کردیم
و همیشه به این فکر بودیم وچشمون این ورواون بود تا سنگ های خوشگل پیدا
کنیم وبیاریم بندازیم ته حوض و این سنگ های رنگی زیر نور ماه خیلی دیدنی
بودند و زیر اون موجها بهت چشمک می زدند می تونستی دستهات روتاارنج
بکنی تو اب وتا می تونستی سروصورتت رو خیس می کردی
نشستن روش وتکون دادن پاهات توی ابش و تکیه دادن به دستات وزل زدن به
اسمون ...و از خدایه ارزو خواستن یه خواهش یه نعمتی رو خواستن چه لذتی
داشت ..ولبخند زدن به ارزوها ویا یه دفعه می دیدی یه شهاب تو اسمون جهید
می پریدی وجست وخیز میزدی از ته دل شادمانی می کردی که شهاب جهید
ارزوم حتما یه روزی براورده می شه خدایا شکر مرغ امین .... امین گفت
حتی اگه اون شهاب ومرغ امینی تو براورده کردن ارزوهیچنقشی نداشتن اما
این خیال یه شادی یه امید خاصی بهت می داد وکلی انرژی مثبت بهت می داد
بله اون حوض بهترین خونه بود تا لاک پشتمون توش زندگی کنه وتو باغ بگرده و
بچرخه ........
اون حوض بهترین بهونه بود تا ما دورش جمع بشیم وبهترین بهونه تابه اسمون
خیره بشیم و چند لحظه فکر کنیم هرچند بی اساس وباهم گپ بزنیم واز لای این
حرفها می شد فهمید که تو ذهن اون فرد چی می گذره ... دیگه مهم نبود که بچه ای
بزرگی همه باهم خیلی صمیمی گپ می زدن وبه حرفهای هم خوب گوش می دادن
و گاهی هم به همدیگه و به افکار مسخره هم می خندیدند.
وگاهی حس می کردی چقدر عزیزی وچقدر اونها رودوست داری
واین احساس های زیبا بهترین ارامش دنیا بود
فکر کنم اون حوض سمبل ارامش خونه مون بود وواقعا با اون قلب بتونیش خیلی
مهربون و مفید بود ولی الان دیگه نیست دیگه اون همه قیل وقال هم نیست
دیگه اون تفتیش بچگونه ئ اسمون هم نیست
و خیلی چیزهای دیگه هم نیست وخیلی از بهونه های مسخره هم نیست
و شادی و ارامش این مسخره بازیها هم نیست
این ماجرا رو گفتم تا بگم خیلی از چیزهای این دنیا رو ما داریم از بین می بریم
ومثلا تو خیال خودمون مدرن می شیم وبا کلاس می شیم و این حرفها اما فکر کنم
با این کاربیشتر ارامش وصفا وپاکی خاصی که با اون داشتیم رو از خودمون می
گیریم ....... تا حالا به این فکر کردین نظر شما چیه؟؟ اینطور فکر نمی کنین؟؟؟
لطفا نظر بدین ودلم می خواد که درمورداین قضیه هرجورکه فکر میکنید بهم بگین

این هم عکس یه باغ که نمی دونم کجاست ولی خیلی قشنگه واییییییییی خدای من

این هم چند تا عکس خیلی ناز از باغ گلستان
|